دوشنبه ۲ مهٔ ۲۰۱۱

وقتی به هم ربط نداره ، پس بهم ربطی نداریم

وقتی که خوندمش یاد تو افتادم و یاد خودم وقتی اومدم و گفتم که مشکلم چیه ।
//

مشکل توست، بما ربطی ندارد!

موشی درخانه تله موش دید ؛
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست! بما ربطی ندارد!
ماری درتله افتاد و هنگامی که زن خانه خواست مار را آزاد کند ، مار زن خانه راگزید
از مرغ، برای زن سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند .
زن خوب نشد مرد ؛پس گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.
و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار می نگریست
و می گریست




چهارشنبه ۱۳ آوریل ۲۰۱۱

چُپُق دوستی



عکس : تهران تابستان ۸۹
جلسه سران فتنه!!

شب‌نشینی نبود

از هراس گرگ‌ها

کنار هم

گِردِ آتش نشستیم

شعر از :حسن اسماعیل‌زاده


سه‌شنبه ۲۹ مارس ۲۰۱۱

دیو چو بیرون رود ، گندش درآید

سرهنگ به نوشین :

دیو چو بیرون رود یه غول گنده تر و بدتر میاد ، پدر فرشته رو هم در میاره!

اونی که تو میخونی ، ورژن ساختگی والت دیزنیه ، با هپی - اند ؛ دیگه بزرگ شدی دخترجون،درستشو بخون:

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر ،

باد دگر روزگار پدر درآرد ،

دیو چو بیرون رود ، گندش در آید

...

در حالی که بشکن می زند و با یک پاش هم روی زمین ضرب گرفته و سرهم تکون میده می خواند و می خواند

آه ه ه

یکشنبه ۲۷ مارس ۲۰۱۱

جاکش ها شاعر می شوند !

شبی
مردی که از تمامی جاکش ها متنفر بود ،
گفت :
تو جاکش نیستی ، اما برای من جاکشی کن
تا وقتی فریاد می زنم : تمام جاکش ها !
کسی از قلم نیافتاده باشد

سه‌شنبه ۱۵ مارس ۲۰۱۱

کار تمام وقت

شعر از سارا محمدی اردهالی

کار تمام وقت

هیچ مردی نمی‌خواهد
عاشق زنی شود
که در سیرک کار می‌کند

از آن زن‌ها که باید روی طناب راه بروند

عاشق زنی شود
که هر لحظه ممکن است سقوط کند

و اگر سقوط نکند
هزار‌ها نفر برایش
کف می‌زنند





سه‌شنبه ۸ مارس ۲۰۱۱

دوست " موشک ی "


توضیح عکس :
گونی تا ارتفاع یک متر ، بعد چسب زدن به شیشه ها و کرکره برای جلوگیری از پرتاب شیشه। خیابان ایرانشهر ، تهران.
بعضی ها می گفتن چسب زدن بی فایده هست
توی خونه ما ،شیشه در اثر موج انفجار شکست و چسب هم داشت ، و بازم ریخت روی سرم .بعضی ها می گفتن اگر چسب نداشت کور می شدم. تا قبر آآآآمن که حاضر نبودم دوباره امتحان کنم ببینم کدوم درسته با چسب یا بی چسب!

ما یک دستگاهی داشتیم ، اسمش نوار برگردون بود!

کاست های ویدئو رو توش می گذاشتیم و تنها کارش این بود که فیلم رو برگردونه بیاد اول نوار!فقط همین

یک خورده از خود ویدئو سریع تر کار میکرد یا اینطوری فقط بنظر می یومد ، یادم نیست .

اما باید فیلم ها می زدیم که بیاد اولش ؛ اگر نه که دفعه بعد ، آقای فیلمی دعواموم میکرد یا تهدید می کرد که دیگه فیلم برامون نمیاره

امروز یکی از دوستای قدیمی که دیگه سالها بود با هم ارتباط نداشتیم ، در فیس بوک برام پیغام گذاشته بود.

خوندن این پیغام، درست کار اون نوار برگردون ها را با حافظه من کرد .

به همون سرعت منو برگردوند به سن پانزده سالگی ، حالا از صبح دارم فیلم خودم را در مغزم می بینم.

اون سال ، دقیقا این موقع (اواخر اسفند) زمان موشک بارون در تهران بود .

امتحان ثلث دومی در کار نبود.بعضی از درس ها رو امتحان داده بودیم ، بعضی ها رو نه . تا دقیقا سر امتحان هندسه ، رسما مدرسه های تهران به علت شرایط خاص جنگ تعطیل شد .

ما بخاطر حال مادرم مجبور شدیم از تهران بریم شمال .

جنگ ، مردمی که از ترس ، کنار جاده چادر زده بودن ، شمال و خوش گذرونی های اون موقع ما ، مدرسه های موقت ، دوستی ها ، مرگ و میر ها ، پناهگاه ، آژیر قرمز ،موشک بارون ... و تمام خوبی ها و بدی های زندگی و ماجراهای حاشیه اون زمان .ا

عین دیدن یک فیلم کلاسیک شده !

چون علت و زمان دوستی ما ، مربوط به زمان موشک بارون تهران بود، میگفتیم ما با هم" موشکی" دوستیم

حالا دوتا بچه داره ... فکر کن؟

آه ه ه

نتیجه اخلاقی :صبح اول وقت ، در خوندن ایمیل ها دقت کنید . ستاد مبارزه با یادآوری خاطرات

آلیس در سرزمین عجایب؟برو بابا! اینو چی داری بگی ؟


هفته پیش با ماشین رانندگی میکردم ، داشتم می رفتم برای مصاحبه کاری ، یک خرگوش پرید و وسط جاده و مثل خر نشست وسط جاده ؛من هم زدم روی ترمز و مثل گاو وایسادم بر و بر نگاهش کردم

هی هم گفتم : اِ خرگوش ! خرگوش

نه ترسید نه فرارکرد. من هم انقدر صبر کردم تا رد بشه بره ، بعد دوباره روندم

امروز برای مصاحبه کاری ، یک جای دیگه با دوچرخه می رفتم ، آخه فکر کن! یک بوقلمون!! نمیدونم از کجا اومد وسط راه دوچرخه سوارها

این یکی مثل بز منو نگاه می کرد ( آخه یک ریزه هم بدجنس نگاهم می کرد)

عوض این که اون از من بترسه ، من از اون ترسیدم ،درست مثل سوسک! چون هی با دوچرخه دور خودم دور می زدم

هرچی هوووش و کیش کردم نرفت که نرفت

گنده بود می ترسیدم با دوچرخه از کنارش رد بشم ، بپره روی سرم و لباسم کثیف بشه و کار بهم ندن!

دیدم دیرم میشه ، دور زدم که از یک راه دیگه برم ، پر زد و بلاخره رفت

بهاره که بهاره ! جهنم! بدی آلمان همینه دیگه آدم ها وسط جنگل با حیون ها یکجا زندگی میکنند.

تصمیم دارم فردا پیاده برم بلکه یک شیر ببینم منو بخوره!! از این وضعیت راحت بشم

گیری افتادم؛

عین کارلوس کاستاندا شدم ! هی نشانه می بینم یا مالیخولیا پیداکردم؟

بعید هم نیست ها !

یادمه یکبار سر امتحان مثلثات انقدر سخت بود که دیدم فقط بلدم اسمم رو بالای ورقه بنویسم.

روز هم چشم هام رو که می بستم کانگورو می دیدم

می پریدن بالا و پایین و هی می گفتن

sin(x)² + cos(x)² =1

cos ^2 a = 1/2 (1+cos2a بهش میگن فرمول طلائی ،ها ها ها یاد بگیر بچه فرمول طلاییییییی ها ها

ولی این بوقلمون و خرگوشه رو با چشم باز می دیدم، راست میگم ....

فکرکنم باید تعداد جلسات روان درمانی رو دو برابر کنم!!